آوازِ آن پرنده ی غمگین

رها چو برگِ خسته در باد •

و سالهاست که زمین مرده است


زمین مرده است 

بخاطر بسط مشترک خاطرات 

با انعقاد یک پیچک 

چه فرقی میکند 

وقتی هنوز هم 

ادم ها با تانک و گلوله و تفنگ میجنگند

زمین سالهاست که مرده است 

از همان وقتی که کسی شکوفه های گیلاس را دراغوش نگرفت

و گذاشت که باران به جای روحش لباس هایش و چترش را خیس کند 

و گرمای جهنمی اش بارانمان که نه جانمان را گرفت

زمین سالهاست که مرده است 

زمین سالهاست که مرده است:)


پی نوشت : بعد از سالها بالاخره نوشت :)

نامه برای دختری که کله اش عجیب بوی قرمه سبزی میدهد !

خود عزیزم 

سلام 

الان که روی تخت نشسته ای و سعی بر دو لپی خوردن ماکارونی های دلبر داری  و هم زمان میخواهی از دست زمین و زمان و کواکب و ستارگان جیغ بزنی 

میخواهم تورا پند دهم میدانم که از نصیحت شنیدن متنفری و همیشه دلت میخواد پیراهن های خودت را پاره کنی اما امروز میخواهم درس مهمی به تو بدهم

مهم ترین چیزی که تو الان نیاز داری آن را درک کنی این است که جهان پیرامونت آن دنیای زیبا و آرمانی تو نیست و هیچ آدمی طبق خط فکری تو زندگی نمیکند و مهمتر از همه اینکه تو قرار نیست دنیا را نجات بدهی 

تو بتمن سوپر من هری پاتر و همه ی سوپر قهرمان های قصه های نوجوان ها نیستی 

تنها کاری که میتوانی در حق خودت و دنیا انجام بدهی این است که تبدیل به یک آدم بزرگ از خود راضی که نوجوانیش را یادش نمی آید و دائم غر می زند که وای قسط برق وای قسط آب و با زمین و زمان سر جنگ دارد نشوی 

واضح تر بگویم تنها کاری که میتوانی بکنی این است که روحت را همیشه ۱۷ ساله نگهداری و آن قسمت سحر انگیز زندگی را هرروز سر بکشی 

دخترک جان که امسال یاد گرفته ای خودت را دوست بداری و به خودت و شخصیتت احترام بگذاری 

بهترین هارا برایت آرزو میکنم و میبوسمت  

رفیق ترین و ارزشمند ترین دارائی ات : خودت :)

چگونه میان اینهمه موسیقی بد بگذاریم روحمان شسته شود

ولفگانگ آمادئوس موتسارت : (زادهٔ ۲۷ ژانویهٔ ۱۷۵۶ - درگذشتهٔ ۵ دسامبر ۱۷۹۱) آهنگساز اتریشی، موسیقی دان کلاسیکبود. موتسارت در زندگی کوتاه خود بیش از ۶۰۰ قطعهموسیقی شامل موسیقی برای اپرا و همچنین شاملسمفونی، کنسرتو، موسیقی مجلسی، سونات، سرناد، و موسیقی برای گروه کُر ساخت. موتسارت در سومین سال از زندگی‌اش آغاز به آهنگسازی کرد و در تمام اروپا شهرت  بسیاری یافت. در هفت‌سالگی اولین سمفونی، و در دوازده‌سالگی اولین اپرای کامل خود را نوشت. او در تمام ژانرهای مرسوم در دوران زندگی‌اش موسیقی تصنیف کرد و آثار درخشانی پدید آورد.


[به نقل از ویکی پدیا ]

 بر حسب اتفاق با این اهنگساز آشنا شدم و به طور خاص پیشنهاد میکنم گوش بدین بهش تا روحتون شسته بشه :)

+ترجیحا با چشم بسته ♡

با رسم شکل ۱۵ نمره :))

میدونید همه ی آدم هایی که در طول زندگیمون باهاشون آشنا میشیم و اون هارو میشناسیم  مثل یه تیکه از یه سریال میمونن؛ ما هیچ چیزی نه راجع به گذشته ،  آینده وحتی دنیای درونی اون فرد نمیدونیم و حتی نمیدونیم که چه عواملی دست به دست هم دادن تا اون فرد در هر برهه ای از زندگیش یک تصمیمی رو بگیره 

پس دقیقا چی باعث میشه ادمارو قضاوت کنیم و به خودمون اجازه بدیم حکمی رو صادر کنیم ؟


پی نوشت : امیدوارم متن عاری از هرگونه غلط املایی و نگارشی باشه 😊

روزنوشته ها (۲)

برای اولین بار در عمر با عزت ام ! به برنامه ای که برای یک دوره گذاشتم عمل کرده ام تقریبا اکثر موارد لیستم را بجز زبان ایتالیایی  و ورزش کردن را شروع کرده و یک سبکی تابستانه دارم 

این روزها اتفاق قابل  توضیحی که حذابیت داشته باشد نیافتاده مگر برنامه ریزی برای یک تولد سوپرایزی که در کمال جذابیت سه هفته از تولد فرد مذکور میگذرد و ما میخواهیم تا پایان هفته اورا سوپرایز نماییم :/ و خندیدن ها در پاتق همیشگی مان با سین وشین و ل (باید یک روز مفصل راجب اینها بنویسم )

منظم بودن و برنامه ریزی کردن خیلی سخت است اما سخت تر از همه ی اینها بهم چسباندن تیکه هایی از من است که در طول ان سه سال در لابه لابه چرخ زندگی تکه تکه شده است و من یک سال طول کشید تا پیدایش کنم و حالا 

در این تابستان باید بهم بچسبانم خودم را 


[نگارنده بعد از مدت ها نوشتن را شروع کرده به پرت و پلا نویسی هایش خرده نگیرید]

برای همه ی ۱۲ ساله های دنیا

دیدین چقدر از قصه ها دور شدیم؟ دقت کردین دیگه هیچ دوازده ساله ای تو کمد دیواری خونه قایم نمیشه و سعی نمیکنه بره تو سرزمین خیالیش ..دیدین دست خودمونو گرفتیم و پرت کردیم تو واقعیت های خاکستری این دنیا 

عینک آدم بزرگ بودن رو زدیم به چشممون از افسانه ها دور شدیم؟

انگار خیلی وقته یادمون رفته این دنیا یه حقیقت سحر انگیز دیگه ای هم داره که لابه لای برگ درختا و صدای موج ها میشه پیداش کرد...لابه لای کتاب ها و خواب های پرتقالیی که از ستاره ها تلپی می افتن تو خوابمون 

سرزمین خیال آروم آروم داره از زندگیمون دور میشه و به ابدیت می پیونده 

میترسم از اون روزی که هیچ ۱۲ ساله ای نه دنیای جادو رو باور داشته باشه و نه غول هارو بشناسه 

اون روز دنیا به طرز وحشتناکی ترسناک میشه


روزنوشته ها (۱)

صبح با استرس بلند شدم کتاب عربیمو باز کردم و سعی کردم جاهایی که وقت نکرده بودم حفظشون کنم رو از بر کنم اما نمیشد 

استرس امتحان به جونم افتاده بود 

به  مدرسه رسیدم و سعی کردم اخرین تلاش هامو برای حفظ این زبون زمخت به کار ببندم که زنگ خورد  و من باید سر جلسه ی امتحان میرفتم 

امتحان سخت بود نه فقط برای من که نصف نیمه خونده بودم بلکه حتی برای اونهایی که حسابی درس خونده بودند

 قرار بود وقتی رسیدم خونه اتاقمو تمیز کنم اما تنها کار مفیدی که انجام دادم افتادن روی تخت و اسکرول کردن اینستاگرام و تلگرام بود 

تا اینکه بالاخره طاقت نیاوردم و لطف کردم !روی میزم رو تمیز ،رو تختیم رو صاف‌ و زباله هارو جمع کردم 

 و دوباره به همون کار همیشگیم ،یعنی اسکرول کردن ادامه دادم 😂

گذشت و گذشت (البته در این بین شهرزاد رو هم دیدم )

که رسید به ساعت هشت و من قصد کردم که کتاب سه شنبه ها با موری رو به اتمام برسونم 

(که مفصل باید راجبش صحبت کنم ) و هر صفحه که رد شد بیشتر احساس زندگی کردم بیشتر روحم پرواز کرد و بیشتر خوشحال شدم از اینکه به کتاب خوندن علاقه مندم خط به خط و صفحه به صفحش برای من درس بود و روحم رو نوازش کرد 

و الان؟ صدای بارونی که به پنجره میخوره و بوی خاک بارون خورده روحمو وارد یه خلسه ناب کرده 

و اینک رونمایی میکنم از : ستودز سامر پلن =)

خب بذارید بگممم

اول  : حدود چهار پنج روز بعد از امتحانا شروع کنم به درس خوندن تست زدن و برطرف کردن نقاط ضعف =/


دوم : انگلیسمو ادامه بدم (روزی یه ساعت ) روزی نیم ساعت ایتالیایی مو شروع کنم  و هفته ی دو ساعت در مجموع دستور زبان فارسی و عربیم رو تقویت کنم 

و در پایان تابستون بتونم به چهار زبان زنده ی دنیا صحبت کنم ***


سوم : هفته ای سه تا کتاب بخونم راجبشون فکر کنم و حدالامکان راجبشون بنویسم تا نیاز به دوباره خوندن در سال های آتی نباشه 


چهارم : وبلاگ و دفترم رو از متروک بودن در بیارم و بیشتر از همه ی عمرم بنویسم =))

پنجم :  بالاخره بعد از دوسال اسکرپ بوک و یسری چیزای دست ساز درست کنم  و لذت ببرم 


ششم : لیستی از فیلم ها و انیمیشن های خوب بنویسم و سعی کنم ببینمشون =)


هفتم : از روزی ده دقیقه تا نیم ساعت شروع کنم به ورزش کردن و  ورزش کردنو جزو برنامه ی روزانم قرار بدم 


هشتم : از پوست و مو و سلامتیم محافظت کنم و هفته ای نیم الی یک ساعت رو به این کارها اختصاص بدم 


نهم : اطلاعاتم درمورد فلسفه هنر معماری و ادبیات رو افزایش بدم و همه ی مکتب های ایسم دار رو به طور کامل یاد بگیرم =)


فعلا همین ها هستن در صورت به ذهن رسیدن ایده لیست دارای تعییراتی خواهد شد 😂

شما چطور برام از برنامتون بگین :))

تکرار یک تکرار

صبحا ساعت ده از خواب بلند میشم 

حتی با اینکه الارم گوشیم و زودتر میذارم تا درس بخونم ولی زودتر از ده دلم نمیاد تختمو ول کنم 

هرروز این هفته بلند شدم سریال ترتین ریزن وای رو دیدم و سعی کردم درس بخونم 

به همه چی فکر کردم به تجاوز به خودکشی این سریال تاثیر خودشو رو من به حد کمال رسونده 

و یه هفتس فقط دارم گریه میکنم 

حتی الان 

حتی امشب 


+کامنتای پست قبل و هنوز جواب ندادم 

ببخشید یکم پریشونم و ممکنه چرت و پرت بنویسم :)

واقعا چرا؟

هیچ وقت 

ادم پر بازدیدی نبودم !

چه تو دنیای واقعی چه تو اینستاگرام چه تو وبلاگم 

با اینکه همیشه از خونده شدن لذت میبرم ولی هرگز خونده نمیشم

هرچند پای باد درین دشت بسته است
روزی پرنده ای
خواهد گذشت از سر این خانه های تار
خواهد شنید قصه ی خاموشی تورا
از زاری خموش درختان سوگوار

بر بال ابرهای مسافر
خواهد گریست در دشت
همراه بادهای مهاجر
خواهد پرید در کوه
آنگاه آن پرنده
از چشم های گم شده در اشک
از دست های بسته به زنجیر
از مشت های پرشده از خشم
اواز های غمگین خواهد خواند

آواز های اورا جنگل برای دریا
دریا برای کوه
تکرار میکنند
جان های خفته را
درهر کرانه بیدار میکنند
Designed By Erfan Powered by Bayan