اسمش چیه دقیقا

  • جادوگر قبیله [ستوده] ••
  • چهارشنبه ۱ آبان ۹۸
  • ۱۶:۲۱
  • ۰ پسندیدم

هیچی بدتر از این نیست که با کلی امید و آرزو سمت مطب دکتر راهی بشی و بعد ببینی که اطلاعیه زدن مطب دکتر فلانی از تاریخ فلان تا فلان بسته میباشد 

و تو فکر میکنی باید تا وقتی برگرده دقیقا چیکار کنی .

از جانان به جاناتان

جاناتانِ عزیز

نمیدانی چقدر خوشحالم که قرار است به نوستالژی ترین حالت ممکن عاشقی کنیم و به روزها و سال هایی برگردیم که هر واژه ای از جانب معشوق حکم کیمیایی را داشت که تا مدت ها عاشق ها را سرمست و خوشحال نگه میداشت ؛ روز ها و سال هایی که واژه ها را حرام نمیکردیم و دقیقه دقیقه ها را نفس میکشیدیم .

اما دروغ نیست اگر بگویم درد دوری از تو پیوسته وجودم را ازار میدهد حرف زدن با تو برای من به مثابه ی نفس کشیدن است و دریغ کردن تو از خودم جنگی ست سخت که باید از پسش برای هردوتایمان بربیایم .

جاناتانِ من یاد گذشته ها بخیر  تاریخ فراموش نمیکند روزهایی را که عاشق ها برای یک پیام ساده، یک تلگراف، یک نامه، روزها و ماه ها انتظار میکشیدند و وقتی که به دستشان میرسید ساعت ها آن را میبوییدند نه مثل حالا که از بس دسترسی ها آسان شده  عشق هایمان هم دم دستی شده و چیزی به نام عشقِ واقعی حکم اکسیر جاودانگی را دارد 

 

اصلا به نظر من تکنولوژی عمیق ترین خیانت بشر به خودش است و راحت طلبی بشر چیزهای بزرگ و جبران ناپذیری را از بین برده است که به اندازه ی یک تاریخ طول میکشد تا بدست بیاید ، البته اگر بدست بیاید .

 

حالا  که فرصتش را داریم بیا نهایت استفاده را ببریم و به نوستالژی ترین حالت ممکن عاشقی کنیم 

که روزهای آینده بیاد می آورم که روزی خیره شدن به تو در روزهای روزمرگی آرزوی من بوده است .

 

برای تو که تا انتهای ابدیت عاشقت هستم 

جانان .

 

+جاناتان به معنی هدیه ای از جانب خدا و جانان به معنی معشوق و محبوب است 

جمعه یعنی بازیابی خودت

فکر نمیکردم فرندز دیدن حالمو خوب کنه ولی خب همیشه از جاهایی که فکرشو نمیکنی اتفاقای خوبی ممکنه بی افته .

 

? we're here to turn our dreams into reality, and you know what+

This is our mission

اندر احوالات کنکور

احساس میکنم به سندرم کلکسیونر مبتلا شدم هرکتابی که دارم احساس میکنم کافی نیست و دلم میخواد برم چیزهاایی که بقیه دارند رو هم بخرن درصورتی که میدونم کتاب هایی که دارم کتاب های نسبتا خوبی ان و این منم که باید حداکثر استفاده رو ببرم .

 

همه چیز بیش از اندازه کند پیش میره اما من این روزها دوست دارم سرعت زندگیمو بالاتر ببرم  دلم میخواد صبح ها از خواب بیدار شم ورزش کنم صبحونه بخورم و متوقف نشدنی کار کنم اما نمیدونم چرا نمیتونم به اون حد ایده آل خودم برسم و زمان زیادی هم ندارم و این منو کلافه میکنه 

 

معلم شیمی مون که وصفش رو قبلا گفتم یه دریچه جدیدی رو تو ذهنم باز کرد  حالا وقتی دارم دستمو با صابون میشورم توی ذهنم فعل و انفعالاتی که رخ میده رو مرور میکنم و شگفت زده میشم به یه گل نگاه میکنم سریع توی ذهنم همه ی چیزهایی که راهنمایی خوندم مرور میشه و من از این حجم از زیباییی که فارغ از زیبایی بصری توی لایه های عمیق تری ازش پنهان شده به وجد میام یه طوری که انگار علم باعث میشه همه چیز زیبا تر به نظر بیاد 

نمیدونم تونستم منظورمو توضیح بدم یا نه ولی معلم شیمیمون باعث شد که همه چیز به جای کاغذ بیاد تو دنیای واقعی و درس خوندن تو مدرسه معنی جدیدی به خودش بگیره .

 

به هرحال کنکوری بودن هم یه چالش جدیده که این روز هام رو پر کرده و فقط و فقط امیدوارم که بتونم با موفقیت ازش گذر کنم و چیزهای خیلی خیلی بیشتر از یه رتبه ی خوب و دانشگاه خوب ازش بدست بیارم .

 

 

At the End

ادم ها نباید برای کسی که دوسشون داره بشکنن چون اگه بشکنن دیگه تعمیر شدنی نیستن 

نژاد پرستی

من آدم وحشتناک نژاد پرستی ام میدانید چرا ؟ چون اگر کسی به من بگوید که لام چقدر زیباست با لحنی که محبت از آن میبارد میگویم دخترکم مهاجر است انگار که مثلا مهاجر ها نمیتوانند زیبا باشند و این اتفاق اتفاق غیرعادی و غیر طبیعی است و کسی نیست به من بگوید چه اهمیتی دارد اهل کجاست؟ مثلا اگر نگویی امتیاز این مرحله را از دست میدهی ؟

من ادم نژاد پرستی هستم چون خیلی وقت ها سهوا و یا عمدا از لفظ ایرانی ها فلان اند و یا بهمان اند استفاده میکنم و یادم میرود که باشد فهمیدیم تو ناف انگلیس متولد شده ای و خیلی با فرهنگ و پرفکت هستی و اگر واقعا راست میگویی کاری بکن و به قدر وسع بکوش که ادا دراوردن و حرف زدن را همه بهتر از من بلد اند 

 من نژاد پرستم چون همیشه یادم می رود که خوب و بد زشت و زیبا شلخته و منظم سیاه و سفید مسلمان و بودایی همه جا وجود دارند که اصلا دنیا با همین تفاوت هایش زیبا شده و میشود در آن زندگی کرد 

شماها را نمیدانم اما من مطمئنم که نژاد پرستم و میدانم که بخشی از آن تقصیر سیستم بیمار آموزشی مان است اما بخش اعظمش برای خودم است برای خودی که حواسش نیست که اگاهانه تر و درست تر زندگی کند و چشم بسته از قاعده ی دنیای بعضی ادمها پیروی نکند .

 

A cup of poem


غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد.

_حافظ

 

 

شبیه شهر پس از جنگ .

از اینکه همه چیز از کنترل من خارجه متنفرم یسری چیزهایی هست که نه میشه با کسی درمیون گذاشت نه میشه نوشت هیچ کاری باهاشون نمیشه کرد این ها همون چیزهایی ان که باعث میشن یهو هق هقت اوج بگیره و دستات بلرزه و هی به خودت بگی هیش هیچی نیست خوب میشه درستش میکنیم و بدونی که نمیتونی هیچ کاری بکنی که درست شدنی نیست 

و بدتر از این مشکلات تردید و ایمانیه که تو به خودت از دست دادی تو به خودت ایمان نداری که حتی بتونی تشخیص بدی این مشکلات واقعا مشکلن ؟ یا تو مشکل داری باهاشون و باید با خودت حل کنی با بقیه بایدحل کنی رها کنی و بری 

 

 

+فکر کنم بهتر باشه بذاری زمان حلشون کنه و سعی کنی باهاشون کنار بیای

+تو خواب دیدم دارم جیغ میزنم و از کسی کمک میخوام کسی که میدونم کمک خواستن ازش حتما نجاتم میده و قرار نیست ازش بخوام که کمکم کنه :)))

 

+شرح جنگی نیمه ام ویران ویران 

همچو صلحی برلب و جنگی در جان 

وقایع اتفاقیه

خیلی وقت بود پست های این مدلی نذاشته بودم 

معلم شیمیمون با اختلاف کاپ گوگولی ترین جذاب ترین و خوش بیان ترین معلم رو به خودش اختصاص میده و اینقدررر ملیح درس میده که حد نداره ولی معلم فیزیکمون بشدت کنده و اعصاب منو خرد میکنه واقعا شیش فصل  رو چطوری میخواد تو شیش ماه تموم کنه ؟ البته کلا زمان دیر میگذره ادم باورش نمیشه فقط هشت روز گذشته !

 

امروز صبح تو مدرسه یهو گوشیمو ورداشتم و دیدم که صاد پیام داده هروقت بیکار شدی بهم زنگ بزن کار مهمی دارم من یهو قلبم ریخت و دستام شروع کرد به لرزیدن یعنی یجوری میلرزیدم که بچه ها نگرانم شدن و نشوندنم رو صندلی و دنبال یه فضای خالی میگشتن تا من بتونم زنگ بزنم و ببینم چیشده اخر رفتم زیرمیز کتابخونه تا در معرض دوربین ها نباشم و باگوشی ف یکی از همکلاسی هام به صاد زنگ زدم و گفتم چیشده نگران شدم و فکر میکنین صاد چی گفت ؟ گفت میخواستم بگم که مامانت میذاره چهارشنبه بریم اون همایشی که ح میخواد شعر بخونه توش من پشت تلفن گفتم البته حتما خبر میدم و اینا و همینکه گوشیو قطع کردم زدم زیرخنده و بچه ها قطعا متوجه شدن که من یه تختم کمه وسط خنده هام ماجرارو توضیح دادم براشون 

و اممم هنوز جای پس گردنی که خوردم درد میکنه D:

 

امروز برگشتنی داشتم فکر میکردم که این چیزی که ما بهش میگیم آزادی یه آزادی نسبیه در واقع هیچ کدوممون واقعا ازاد نیستیم یه ضرب المثلی هست که میگه ازادی حقیقی در مرگه یعنی اینکه همه ی ما وقتی که میمیریم به اون ازادی مطلق و ارمانی ترین حالت ممکن میرسیم تا قبل از اون احساسات ، خانواده ، جامعه وخیلی عوامل دیگه مارو دربند خودش میگیره .

 

با واقعه ی امروز متوجه شدم من اضطرابم رو حل نکردم فقط سرکوبش کردم که با کوچکترین اتفاقی اینطوری خودشو نشون میده به همین خاطر شروع کردم به هرشب نوشتن از همه چی از هرچیزی که ازارم میده و تو عمیق ترین لایه های قلبم مدفونه 

امیدوارم که این راه جواب بده

 

سریال شرلوک رو شروع کردم به دیدن و فوق العادست فوق العاااده هرچی راجع بهش بگم کم گفتم ^_^ حالا مفصل میام حرف میزنم راجع بهش

 

امیدوارم شما خوشحال و سبز باشین :)

که درون سینه هامان ماه مدفون است

یک چیزهایی هستند که هم خوبند و هم خوب نیستند هم عقلت تاییدشان میکند هم دلت اما شب که میشود دلت هق میزند که اصلا نمیخواهم منطقت هم وا میرود و میگوید حالا اینطوری اشکالی هم ندارد کنار بیا جانم و تو فریاد میزنی نمیخواهم میفهمی نمیخواهم و سکوت میکنی 

 

+میخواستم ننویسم میخواستم هرچیزی که به خودم مربوط میشود را پاک کنم اما اگر اینجا نباشد من کجا بنویسم ؟ و اگر ننویسم احتمالا منفجر میشوم من نمیخواهم منفجر بشوم دردناک است .

 

_که درون سینه هامان ماه مدفون است _

<او قلب یک جنگجو و روح یک قصه گو را داشت >

+من لابه لای کلمات پنهانم
مرا همانجا جست و جو کنید