آوازِ آن پرنده ی غمگین

رها چو برگِ خسته در باد •

تولدی دیگر

/ بازدید : ۱۶

نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایهٔ سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره‌ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب میشود


* *

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میکشانیم

فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

۰ ۶

فلسفه بافی

/ بازدید : ۱۴
(ب) گفت ستوده ما همیشه جنگیدیم برای همه چیز و این جنگیدن بجای اینکه حالمونو بهتر کنه خسته و بی رمقمون کرده 
منم گفتم  میدونی مشکل ما کجاست؟ ما برای رفع یه مشکل نمیگنجیم ما با ماهیت اون قضیه میجنگیم چیزی که هیچ راهی عمدتا برای نبودنش نیست !

......
میچ البوم از زبان موری میگه که قبل از جنگیدن باید بپذیریم تا وقتی نپذیریم که از تاریکی میترسیم نمیتونیم از این ترس جدا بشیم 
پذیرفتن شرایط قدم اول جنگیدن برای زندگیه 
۰ ۵

دلم نمیخاد عنوان بذارم اصلا :|

/ بازدید : ۲۱

پیش پای شما تو اینستاگرام استوری رو منتشر کردم با این مضمون :

اوصیکم به همه شما که اصول زندگی خودتون رو داشته باشید و هرکاری که بقیه انجام میدهند رو انجام ندید 

یکی از دوستان جان زحمت کشید و ریپلای کرد اوصیکم یعنی چی؟ عربیه؟

 و منم براش توضیح دادم که بله و فلان و بیسار

یکهو نه گذاشت و نه برداشت و گفت : من از کلمات انگلیسی توی حرف زدنم استفاده میکنم ولی عربی خیلی حال بهم زنه :|

من نیز برگشتم گفتم چرا ؟! که شروع کرد 

از زبان قران بگیرید تا تجاوز و وخامت اوضاع اقتصادی! همه و همه رو گردن این زبون بیچاره انداخت و گفت اصلا نباید دینی تدریس شود :|

مجددا پوکر فیس شدم و گفتم خواهرم اخه چه ربطی به دینی داره و ادامه ی ماجرا 

.....

این حجم از نفرت این عزیز از دست رفته رو به دین درک میکنم چون من نیز دوسال پیش اینطوری بودم که بعد با خوندن کتابای پائولو کوئیلو شفا یافتم و تازه فهمیدم که اهاان اینه داستان اصلا :|

اما این تعصب رو نمیفهمم خب به این زبون بدبخت چه ربطی داره :| و چرا داستان هارو قاطی میکنند این جماعت :|


من خودم به شخصه با هیچ گروه موافق نیستم نه دیندار های تندرو نه بی دین های افراطی و مطمئنم برای خدا هم فرقی نمیکند من در مسجد عبادتش کنم یا توی کلیسا و یا حتی به سبک خودم وقتی که پایم داخل آب رودخانه است و از بوی چمن مستم 

در نهایت نهایت به هر اصول و اعتقاد و عقیده ای که پابندم فکر میکنم باید دنیارا به جای بهتری تبدیل کنم افسانه ی شخصیم را به کمال برسانم و ته ته تهش در هر سنی که کارم تمام سرم را بگذرم زمین و بمیرم


و فکر کنم که خداهم با من موافق باشد



پی نوشت اول : مهمترین ضعف این متن اینه که یهویی از محاوره میره تو رسمی و برعکس و عین کسی میمونه که تازه نوشتن و شروع کرده !


پی نوشت دوم : بهترین اتفاق اخیرا اینه که  عطشم برای نوشتن برگشته و حتی بیشتر از قبله ^_^ و من خوشحااالم

۴ ۴

یه کلاف‌سردرگم

/ بازدید : ۲۱

اگه همین الان تو همین دقیقه و همین ثانیه بهم بگن اسم فیلم زندگیتو چی میذاری میگم یه کلاف سردرگم  شاید سوال پیش بیاد چرا؟ و من میگم چون هیچی سرجاش نیست و من نمیدونم دقیقا چه چیزی رو از کجا باید شروع کنم 


خب از اول تابستون تا الان هیچ فعالیت مفید خاصی انجام ندادم... احتمالا برای پونصد هزارمین بار هری پاتر خوندم و طبق معمول همیشه سعی کردم پیوند کوالانسیه بین خودم و تختم رو قوی تر کنم [به حدی که مامانم در به در دنبال راه درمان زخم بستره چون عمیقا اعتقاد داره به زودی بهش دچار میشم ]

و سر جمع دوسه فصل ریاضی فکر میکنم خوندم :| و به معناااای واقعی کلمه به بطالت گذروندم [بغض کرده و به تقویم خیره میشود ]


هیچ کس نمیدونه که من برنامه های زیادی واسه زندگیم دارم و روزی هزاربار ایندمو ترسیم میکنم و مطمئنم که بهش میرسم اما یه مشکل بزرگ دارم اونم اینه که چهارزانو نشستم وسط اتاقم و مشت مشت گل رس میریزم تو سرم و هیچ اقدامی نمیکنم :| و روزی صدبار به خودم میگم خاک برسر بی ارادت کنم  تو اخرش هیچی نمیشی (و مامانمم تایید میکنه !)


الان که دارم این خطوط رو مینویسم روی صندلیم نشستم و به میزم خیره شدم (از تختم جدا شدم دی :) و باز دارم فکر میکنم که از کجا شروع کنم ؟ و این کلاف سردرگمو باز کنم =))))



۲ ۵

درددل به وقت ساعت یک و بیست و یک دقیقه ی شب

/ بازدید : ۲۹

میدونید من  وقتی که فهمیدم بابام مریضه که این مریضی هم بخشی از نوجوونی من هم کودکی داداشم و هم جوونی مامانمو به یغما برد و  یادگار از یه جنگ هشت سالس گریه نکردم 

همیشه سعی کردم شاد باشم و به مامانم حس زندگیو انتقال بدم که چیزی نشده که ماام مثل بقیه ایم 

نخواستم یه دردی به درداش اضافه کنم 

پس تبدیل شدم به یه نوجوون که برای انقراص دایناسور ها ،عدم برابری بین زن و مرد و حرفای احمقانه ی یه مشت خاله زنک گریه میکنه

یه ادمی که همه فکر میکنن لوس و احمقه و همه ی درداش تو همین خلاصه میشه 

اما میدونید بماند که ادما با این طرز فکرشون حسابی ازارم دادن ولی برام جالبه هیچ وقت فکر نکردن شاید من بخاطر این بخاطر انقراض دایناسورا گریه میکنم چون حکم اون قطره ی آبیو داره که کاسه وجودمو سرریز میکنه 

که این یه بهونس 

من حیث المجموع اگه بخوام بگم کاش بشه قوی تر شم ...اونقدر که نه عدم برابری زن و مرد نه حماقت بشر و نه حتی درد و رنجی که روی قلبم سنگینی میکنه اشکمو درنیاره =))



۳ ۵

آدمیت مرده بود گرجه آدم زنده بود =)

/ بازدید : ۲۴

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود.!

گرچه آدم زنده بود !

از همان روزی که یوسف را  برادرها

به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد دنیا ، هی پراز آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغا ، آدمیت بر نگشت !

              (۲)

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از  آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از  موسی و عیسی و محمد (ع)  نابجاست 

قرن موسی چنبه ها ست

روزگار مرگ انسانیت است !

من که از پزمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

 حتی قاتلی بر  دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام ،

زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای.... جنگل را بیابان میکنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند.!

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!

                 (۳)

 صحبت از پژمردن یک برگ نیست

( فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست )

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور

 در میان مردمی با این مصیبت ها صبور !

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق 

گفتگو از  مرگ انسانیت  است !


فریدون جان مشیری

۱ ۵

و سالهاست که زمین مرده است

/ بازدید : ۳۸


زمین مرده است 

بخاطر بسط مشترک خاطرات 

با انعقاد یک پیچک 

چه فرقی میکند 

وقتی هنوز هم 

ادم ها با تانک و گلوله و تفنگ میجنگند

زمین سالهاست که مرده است 

از همان وقتی که کسی شکوفه های گیلاس را دراغوش نگرفت

و گذاشت که باران به جای روحش لباس هایش و چترش را خیس کند 

و گرمای جهنمی اش بارانمان که نه جانمان را گرفت

زمین سالهاست که مرده است 

زمین سالهاست که مرده است:)


پی نوشت : بعد از سالها بالاخره نوشت :)

۳ ۵

نامه برای دختری که کله اش عجیب بوی قرمه سبزی میدهد !

/ بازدید : ۴۰

خود عزیزم 

سلام 

الان که روی تخت نشسته ای و سعی بر دو لپی خوردن ماکارونی های دلبر داری  و هم زمان میخواهی از دست زمین و زمان و کواکب و ستارگان جیغ بزنی 

میخواهم تورا پند دهم میدانم که از نصیحت شنیدن متنفری و همیشه دلت میخواد پیراهن های خودت را پاره کنی اما امروز میخواهم درس مهمی به تو بدهم

مهم ترین چیزی که تو الان نیاز داری آن را درک کنی این است که جهان پیرامونت آن دنیای زیبا و آرمانی تو نیست و هیچ آدمی طبق خط فکری تو زندگی نمیکند و مهمتر از همه اینکه تو قرار نیست دنیا را نجات بدهی 

تو بتمن سوپر من هری پاتر و همه ی سوپر قهرمان های قصه های نوجوان ها نیستی 

تنها کاری که میتوانی در حق خودت و دنیا انجام بدهی این است که تبدیل به یک آدم بزرگ از خود راضی که نوجوانیش را یادش نمی آید و دائم غر می زند که وای قسط برق وای قسط آب و با زمین و زمان سر جنگ دارد نشوی 

واضح تر بگویم تنها کاری که میتوانی بکنی این است که روحت را همیشه ۱۷ ساله نگهداری و آن قسمت سحر انگیز زندگی را هرروز سر بکشی 

دخترک جان که امسال یاد گرفته ای خودت را دوست بداری و به خودت و شخصیتت احترام بگذاری 

بهترین هارا برایت آرزو میکنم و میبوسمت  

رفیق ترین و ارزشمند ترین دارائی ات : خودت :)

۴ ۴

چگونه میان اینهمه موسیقی بد بگذاریم روحمان شسته شود

/ بازدید : ۳۸

ولفگانگ آمادئوس موتسارت : (زادهٔ ۲۷ ژانویهٔ ۱۷۵۶ - درگذشتهٔ ۵ دسامبر ۱۷۹۱) آهنگساز اتریشی، موسیقی دان کلاسیکبود. موتسارت در زندگی کوتاه خود بیش از ۶۰۰ قطعهموسیقی شامل موسیقی برای اپرا و همچنین شاملسمفونی، کنسرتو، موسیقی مجلسی، سونات، سرناد، و موسیقی برای گروه کُر ساخت. موتسارت در سومین سال از زندگی‌اش آغاز به آهنگسازی کرد و در تمام اروپا شهرت  بسیاری یافت. در هفت‌سالگی اولین سمفونی، و در دوازده‌سالگی اولین اپرای کامل خود را نوشت. او در تمام ژانرهای مرسوم در دوران زندگی‌اش موسیقی تصنیف کرد و آثار درخشانی پدید آورد.


[به نقل از ویکی پدیا ]

 بر حسب اتفاق با این اهنگساز آشنا شدم و به طور خاص پیشنهاد میکنم گوش بدین بهش تا روحتون شسته بشه :)

+ترجیحا با چشم بسته ♡

۲ ۵

با رسم شکل ۱۵ نمره :))

/ بازدید : ۳۷

میدونید همه ی آدم هایی که در طول زندگیمون باهاشون آشنا میشیم و اون هارو میشناسیم  مثل یه تیکه از یه سریال میمونن؛ ما هیچ چیزی نه راجع به گذشته ،  آینده وحتی دنیای درونی اون فرد نمیدونیم و حتی نمیدونیم که چه عواملی دست به دست هم دادن تا اون فرد در هر برهه ای از زندگیش یک تصمیمی رو بگیره 

پس دقیقا چی باعث میشه ادمارو قضاوت کنیم و به خودمون اجازه بدیم حکمی رو صادر کنیم ؟


پی نوشت : امیدوارم متن عاری از هرگونه غلط املایی و نگارشی باشه 😊

۱ ۶
About Me
هرچند پای باد درین دشت بسته است
روزی پرنده ای
خواهد گذشت از سر این خانه های تار
خواهد شنید قصه ی خاموشی تورا
از زاری خموش درختان سوگوار

بر بال ابرهای مسافر
خواهد گریست در دشت
همراه بادهای مهاجر
خواهد پرید در کوه
آنگاه آن پرنده
از چشم های گم شده در اشک
از دست های بسته به زنجیر
از مشت های پرشده از خشم
اواز های غمگین خواهد خواند

آواز های اورا جنگل برای دریا
دریا برای کوه
تکرار میکنند
جان های خفته را
درهر کرانه بیدار میکنند
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان