اندوهِ ایده آلیست بودن

به حرمت ساقه های پیچک ...پیامبران لبخند و جرعه های آب

ساعت شیش عصر به وقت قلم چی

/ بازدید : ۱۴

یچیزی تو دلم هی بالا و پایین میشد 

به خودم تشر زدم هوی دختره جمع کن خودتو ...قرارمون چی بود این بود که با ترسات روبه رو بشی ...این بود که مستقل بودن تنها راه چارت نباشه انتخابت باشه...این بود که دوسال دیگه که نه اصلا همین دوماه دیگه سرتو بالا بگیری و به خودت بگی دیدی تونستم نه خداوکیلی دیدی  ؟!

این بود که برای چیزای مسخره معدتو سردردتو برنگردونی به خودت 

یهو یه صدایی من به خودم اورد 

ستوده کیانمهر نوبت شماست 

دوباره دلم ریخت 

دوباره یچیزی تو دلم هی بالا و پایین میشد 

۰ ۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان